تبليغاتX
یانگوم من - خلاصه قسمت اول سريال افسانه سودانگ
ناگفته های جواهری در قصر
دوستان سلام
امشب براتون قسمت اول سريال افسانه سودانگ را مي زارم كه اگه نظرات خوب بود و شماها استقبال كردين قسمت هاي بعديش را هم كار ي كنيم.
حتما مي دونين كه شاهكار كارگردان جواهري در قصر بعد از يانگوم اين سرياله كه واقعا زيباست
و كار زير نويس فارسيش را هم شروع كرديم كه آقا مهدي زحمت قسمت اول را كشيده
بقيه قسمت ها هم به مرور كامل مي شه
براي خريد اين سريال استثنايي هم مي تونيد از اين لينك كمك بگيريد.

پادشاه كه براي حمله به گروهي سركش به سفر رفته ميان راه توسط افراد آن گروه غافلگير شده و يك روستايي از آن گروه براي آنكه نامش در تاريخ ثبت شود سر شاه را جدا مي كند و در ميان خياباني پر رفت و رو براي بي احترامي دفن مي كنند.




فيلم به 26 سال بعد مي رود و به محل آموزش رقص بانوان رقاصه دربار كه موضوع اين رقاص خانه بر روي يكي از بهترين آنها كه ستاره تيم حساب مي شه مي چرخه



اين آقا زاده هم عاشق و شيداي همون ستاره اوله كه هميشه مي ياد و اونو ديد مي زنه و اگه بشه باهاش يواشكي وعده مي كنه



دختره كه مي فهمه اون امروز دلش مي خواد همو ببينن بعد از اتمام كار مي ياد و به پسره ندا مي ده كه كارم تموم شده



به بيرون مي رن و با هم حال و احوال مي كنن و عشقولانه در مي كنن



كه مسئول رقاصه ها خانومو تو بقل آقا مي بينه و مي بره حسابي تنبيهش مي كنه



پسره كه حسابي اعصابش خورده شب داره برا خودش قدم مي زنه كه مي بينه يه نوري از آسمون رو يه جايي متمركز شده اونجا را مي كنه و به يه يه لوح مي رسه كه در مورد آينده اون نوشته



خانوم خانوما به عنوان رقاص اول بايد امشبه رو براي شاه تنهايي برقصه و با اون باشه كه البته از نظر قوانين قصر براي شاه ممنوعه كه با يه نفر از طبقه پايين بخوابه



فردا بعد از 26 سال سر شاه قبل كه بهش بي احترامي مي شد را به قصر بر مي گردونن ولي شاه كنوني كه رابطه ديشبش با اون زن لو رفته نمي تونه براي سر شاه مراسم را بر پا كنه



اون زن به دادگاه برده مي شه و بايد اعتراف كه كه با شاه بوده كه نزديكاي اتهام و قتلش يه سرباز از خود گذشتگي مي كنه و مي گه من عاشق اون بودم و ديشب يواشكي به اتاقش رفتم و اون شاه نبوده من بودم



خانوم به جرم اين كار به زندان مي ره چند روزي آب خنك مي خوره و مي ياد بيرون



وقتي به آموزشگاه مي ياد از اونجا طرد مي شه به عنوان يه زن هر جايي كار خراب



يادش مي ياد دوست پسرش براي گذراندن دوره پزشكي به بيرون قصر رفته مي ياد اونجا پيشش



يه روز را باهاش مي گذرونه



پسره هي تو فكره كه اين چش بود نمي دونه كه شاه خانومشو ......



رييس گارد دختره را احضار مي كنه و وقتي مي فهمه اون از شاه حامله است براي اينكه 3 نشه بهش مي گه با يكي از سربازا عروسي و كن از قصر برو



فردا كه دوستش از دوره دكتري ميي ياد مي بينه اين تو هم و هيچي نمي گه تا اينكه بهش مي گه ديگه به من فكر نكن من با كس ديگه اي بودم و الان هم باردارم



براي اينكه زنده بمونه الكي مي گه من عاشق اين مرد شدم و باهاش .... كردم و بچه دار شدم و حالا هم منتقل شده و من بايد همراهش برم



مرده كه مي دونه دختر بارداره بهش مي گه بايد يه چيزي بخوري




هنوز نخورده دوست پسرش مي رسه و يارو را حسابي مي زنه و بعد هم مي فهمن اون چيزا غذا نبوده سم بوده



دختر قايمكي از افراد و سربازا مي ياد پيش شاه و مي گه من از تو حامله شدم و مي خوان منو بچه ام را بكش



شاه هم دلداريش مي ده و نشان پرنس كه هر كي داشته باشه يعني بچه شاهه را به زن مي ده و مي گه اگه بچه ات پسر شد اينو به اون بده كه تنها راه شناسوندن خودش به عنوان پسر منه.
و اگه دختر شد زير درخت نمي دونم چي دفنش كن.




در قسمت بعد خواهيم ديد:
بچه پسر مي شه يا دختر
چه بلايي سر اين خانوم مي ياد
دوست پسرش چي مي كنه؟؟؟؟
اگه دوس دارين بدونين
نظر يادتون نره



+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 1:22  توسط سپهر  |